برای کودکی که سخاوت مهربانی اش قلب باکره ام را تا مرز عشق های مادرانه برد
برای برادرزاده ام،میلاد:
مثل بره ملوس و معصومند
آن دو گرگ سیاه چشمانت
من گریزانم از بلندی ها
می دوم تا پناه چشمانت
گیج این بازی پریشانم
وقتی آغوش می شوم تا تو
پربگیری میان دستانم
مزه ی مادرانه می گیرد
عشق در بوسه های سوزانم
من پراز مریمم مسیحا شو
اشک های سکوت من گم شد
در هیاهوی کودکی هایت
سطرهای سیاه حسرت را
خط زدی با مداد فردایت
من اسیر غم و... تحمل تو
روبرویت تمام فرداها
من ولی در گذشته می مانم
تو مدام از امید می پرسی
من جوابم فقط نمی دانم
راه ما دور می شود از هم
با ورق های روشن تقویم
در عبوری تو از عروسک ها
توی جالیز آرزوهایت
رقص یک زاغ با مترسک ها
در دلم ترس کوچکی دارم
کاش می شد بدزدمت یک شب
جاشوی لابلای تقدیرم
عاقبت انتقام دوری را
از دل روزگار می گیرم
سنگ او...
شیشه من...
صبوری کن
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت توسط راحیل
|

این وبلاگ به یکی از دلایل زیر از این پس به روز نمی شود:
۱)نویسنده به سرش زده است
۲)نویسنده دلش خیلی پراست
۳)نویسنده مغزش دارد می ترکد
این وبلاگ به یکی از دلایل زیر هر لحظه ممکن است به روز شود:
۱)نویسنده به سرش بزند
۲)نویسنده دلش خیلی پرباشد
۳)نویسنده مغزش درحال ترکیدن باشد
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط راحیل
|

علف های باغچه
هرزگی را از حد گذرانده اند
ذره ذره می مکند خون خاک را
آفتابگردان نجیبی که امروز زاده شدی
در سکوت سبز خویش
قد بکش
بلند شو
به آفتاب سلامی دوباره می خواهم
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت توسط راحیل
|

عاقبت یک روز دلقک می رود از شهرتان
یاغی تنهای کوچک می رود از شهرتان
عاقبت دیوانه ای از این قفس خواهد گریخت
بی صدا و نرم نرمک می رود از شهرتان
در فرار از هر کجا شهر شما را دوست داشت
ماند، اما اندک اندک می رود از شهرتان
گر چه در دنیای رنگ آلودتان بازیچه شد،
ساده اما این عروسک می رود از شهرتان
شانه هایش تکیه گاه زاغ های گم شده
در خزانی این مترسک می رود از شهرتان
در گلویش حرف ها و بغض ها و گریه ها
با امید "طفل و سوتک" می رود از شهرتان
عاقبت نخ های جادوی شما ﭙوسیدنی ست
تا رهایی بادبادک می رود از شهرتان
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت توسط راحیل
|

سلام...
به خاطر یک عزیز و به احترام یک بزرگوار دو پست قبلیم رو حذف کردم.
اینم یه شعر که بعد از یک هفته همین یک ساعت پیش تموم شد.
از هر نقدی به شدت استقبال می کنم. منو بی بهره نذارید.
شبی به اسب غرورم سوار خواهم شد
به ناکجای خدا رهسپار خواهم شد
عبور می کنم از شهر آشنایی ها
به درد غربت و عزلت دچار خواهم شد
به چشم هیچ کسی آشنا نخواهم بود
شبیه آینه ای در غبارخواهم شد
و در سکوت خودم دور خویش می پیچم
برای غربت روحم حصار خواهم شد
چقدر شور خزان ها که در دلم خفته ست
به چند فصل دگر من بهار خواهم شد؟
قسم به حرمت بغضم شبانه می شکنم
فقط به ذهن "کسی" یادگار خواهم شد...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت توسط راحیل
|

اينجا كسي اسير، رها هم نمي شود
اينجا دلي گرفته و وا هم نمي شود
اين آسمان تيره و اين خاك سرد سنگ
مهمان گريه هاي خدا هم نمي شود
بيهوده چشم و گوش دلم تيز كرده ام
ايجا كسي مزاحم ما هم نمي شود
اين بغض تلخ يا به خدا مي رساندم
يا بسته راه گريه و وا هم نمي شود
شايد جنون گرفته دلم يا كه شاعرم
آخر سرشك و خنده كه با هم نمي شود
خواهد شكست وزن ولي سد حرف دل
قانون هيچ و پوچ هجا هم نمي شود
شايد دلم شبيه مراد خودش شده ست
وقتي غريب، آشنا هم نمي شود
اين دل شكست خورده شطرنج زندگيست
از پا فتاده شاهش و پا هم نمي شود
تبعيدي ابد به زميني كه باعث
لبخندكی بدون صدا هم نمي شود
زندان استخواني تنگ بدون مرز
مشمول بند و تبصره ها هم نمي شود
اينجا صداي بال و قفس مي رسد به گوش
اينجا كسي اسير، رها هم نمي شود
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط راحیل
|

در سينه داغ هزاران دروغ محض
پيشم حكايت وجدان دروغ محض
چون برگ برگ دلم را خزان زده است
پس مژده هاي بهاران دروغ محض
در خش خش گذر خاطرات من
حتي اميد زمستان دروغ محض
يوسف به سروري مصر دلخوش است
آيد به كلبه احزان دروغ محض
روحم اسير بيابان غربت است
بر من حديث گلستان دروغ محض
راحيلِ راه غم جاوداني ام
دارد رهم سر پايان دروغ محض
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت توسط راحیل
|

عرق می ریزد از پیشانی اش رنجی صبورانه
کشیده روزها را در پی گنجی صبورانه
و شب روی ستون سرد و سنگ قصر تنهاییش
کشیده ناخنش وارونه پنجی صبورانه
تمام عمر خود را تکیه زد بر اسب پوشالی
نشست و باخت آخر پای شطرنجی صبورانه
و از دنیا فقط او دوست می دارد غروبش را
خیال انگیز، غمگین، تلخ، نارنجی، صبورانه
و وقتی شب گذشت از نیمه و تب ها فروخفتند
عرق می ریزد از پیشانی اش رنجی صبورانه
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت توسط راحیل
|

راز گل کردن من خون جگر خوردن بود از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
سلام...
بلد نیستم فلسفه ببافم ولی عقاید خودمو دارم. یکی از عقایدم اینه که هر کدوم از ما در درون خودمون چندین و چند من داریم که هر کدوم در موقعیتی خودشونو نشون می دن. می خوام در مورد دوتا از این من هام حرف بزنم.
یکی از من های من همونیه که اغلب اطرافیانم می شناسن اونی که همیشه در حال بگو بخنده و فکر کنم همه می دونن که یکی از نویسنده های وبلاگ "بهمن ۸۴" که با همه چیز و همه کس شوخی می کنه. این منو می شه سربه سرش گذاشت، باهاش شوخی کرد، شوخیاشو تلافی کرد، جنبه اشم خیلی بالاست.
ولی یه من دیگه هست که نویسنده وبلاگ "سکوت غریبستانه" یه "اسب وحشی زخمی"، یه "پیله ی جدا افتاده ی غمگین" یه "کرم یخ زده ی بدپیله" یه "اسیر ناامید در انتظار رهایی مرگ" و یه ... هر چیز دیگه ای که از نوشته هام بر بیاد... هر چی که هست این دوتا من خیلی از هم جدان و خیلی با هم فاصله دارن پس لطفا با هم قاطیشون نکنین!
من خیلی من های دیگه هم دارم که هر کدومشونو یه جایی مخفی کردم، لای دفترام، توی خطایی که زیر نوشته های کتابام کشیدم، و یا حتی یه جایی که خودمم نتونم پیداش کنم.
ولی این منی که نویسنده وبلاگ سکوت غریبستانه این "راحیل جاودانی" بی مقصد که فقط به خاطر فرار از اینجا که توشه به هر جایی که اینجا نباشه لحظه لحظه ی بودنش رو در سفره، نخواسته مخفی بشه، خواسته که همه ببیننش، خواسته حرف بزنه با هر کس که اهل شنیدنه. و برای منی که تمام وجودش درد و رنج و یاسه چه رنج بزرگیه به سرخوشی و بی دردی و متهم شدن فقط به این خاطر که با یه من دیگه اشتباه گرفته شده.
این من به امید فهمیدن شما و فقط برای سبک تر شدن داره از خودش می گه. پشیمونش نکنین، امیدش رو ناامید نکنین، بارشو سنگین تر نکنین!!!
کنج قفس می میرم و این خلق بازرگان مرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می خوانند
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت توسط راحیل
|

قرارم با خودم این بود که فقط نوشته های خودمو اینجا بذارم ولی گاهی وقتا یه مصرع از یه شاعر دیگه کار هزار صفحه نوشته های خودمو نمی کنه. پس سنت شکنی: (البته گفتن نداره که بیت پنجمش به من ربطی نداره و فقط برای حفظ حق شاعر نوشتمش)
شعر از مهدی فرجی:
کفش هایم کجاست می خواهم سر شب راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم، دو سه پاییز دربدر بشوم
"خسته ام" از تو "از خودم" از ما، ما ضمیر بعید زندگی ام
دو نفر انفجار جمعیت است، پس چه بهتر که یک نفر بشوم
یک نفر در غبار سرگردان، یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم، کم برای تو دردسر بشوم
حرف های قشنگ پشت سرم، آرزوهای مادر و پدرم
"آه خیلی از آن شکسته ترم" که عصای غم پدر بشوم
پدرم گفت دوستت دارم پس دعا می کنم پدر نشوی
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها پس چه بهتر که مختصر بشوم
دورها قبر کوچکی دارم، بی اتاق و حیات خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت توسط راحیل
|

|