اسب وحشی
راحیل یعنی مسافر...
اینجا زندان است؛ صدای سرفه خشکی از سلول سمت چپ. صدای گریه ضعیفی از سلول سمت راست. و حتما خش خشی از من. در این تاریکی از تو نوشتن هم از آن کارهاست؛ تو که نامت معنای نور بود و تداعی بهشت.
اینجا زندان است؛ از همان روزی که تو برنگشتی و چشم انتظاری ام در اشک حل شد. و نه شربتی برای سرفه های رضا رسید، نه شیر خشکی برای سارا. و نه شانه ای برای حسرت های من.
اینجا زندان است؛ از همان روزی که دست به اولین نخ بردی تا فردا که آخرین نخ را می کشی و حلقه آخر دود را دور گردنت می آویزیری، و حتما کسی هست که چهارپایه را بکشد.
حالا حتما به روز آخر فکر می کنی که قرار بود با دست پر برگردی و چه کارها که می خواستی برای ما بکنی. به پدر، که حالا کجاست؟! پشت حلقه های طناب چشم به راه تو، یا جایی، گوشه خیابانی، لابه لای زباله ها چشم به راهی مرگ را زندگی می کند.
من اما فکر هیچ کدام اینها نیستم. نه فکر خاکسترهای سفیدی که زندگی ما عجیب شبیه آنها شده؛ نه پدری که تصویرش را سالهاست در هاله ای از اشک و دود گم کرده ام. حواسم پیش فردا، زنگ انشاست که موضوعش توئی و نمی دانم وقتی نوبت انشای من برسد تو روی کدام پله ایستاده ای.
و اینکه حالا باید بروم بالشت را زیر سر رضا بگذارم تا سرفه هایش کمتر شود. و برای هزارمین بار در گوش سارا لالایی آرزوهایمان را زمزمه کنم
اینجا زندان است و سرفه های سلول سمت چپ نمک به دلتنگی ام می پاشد.
که با نبودن من بر کسی زیان نرسد
رها کنی بروی،از همه جدا باشی
به گرد پای عبور تو صد خزان نرسد
رها کنی که عزیزانت از تو دور شوند
گلایه ای نکنی ،بغض خویش را بخوری
که گریه های تو باید گوششان نرسد
خدا کند که تحمل کنم شکستن را
و کارد صبر و غرورم به استخوان نرسد
خداکند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان نرسد
ادامه مطلب
و درخت بیدشان هنوز مجنون است؛
و به خدا دیوانه می شوم اگر ماهی هایشان را گربه خورده باشد.
من هر روز از روی دیوار به خانه همسایه سرک می کشم تا ببینم دختر بچه ای با لباس صورتی و موهای گیس کرده در حیاط لی لی بازی می کند؛
و بعدازظهرها برای عروسکش قصه می گوید؛
و حتی اگر هزار بار به من بخندید باز هم به تمام عروسک ها حسادت خواهم کرد.
من از تقویم هایی که مرا بزرگ کردند بدم می آید؛
فقط آنها هستند که فکر می کنند با بزرگ تر شدن سایه ها طعم بستنی قیفی عوض خواهد شد؛
و لواشک ها دیگر ترش نخواهند بود؛
گاهی دلم برای تمام پرهایی که جمع نکردم تنگ می شود؛
گاهی دلم می خواهد لای چادر مادرم پنهان شوم؛
و قسم می خورم بزرگ ترها هرگز مرا به خاطر شکستن قلکم نبخشیدند.
من هنوز جلد اولین دفتر مشقم را به خاطر دارم؛
و خوب یادم هست برای گم شدن سرمدادی ام تمام روز را گریه کردم؛
اما همه اینها چقدر غم انگیز می شود وقتی شال گردن آخرین آدم برفی ام نخ نما شده است...
یک عمر با امید رسیدن دویده بود
حالا فقط به درد دوراهی رسیده بود
در ناگزیر هم نفس جاده ها شدن
دل از تمام خاطره هایش بریده بود
با تندباد حادثه و زخم خو گرفت
طعم گس خمیده شدن را چشیده بود
با اشک مرهم تب و هذیان و درد شد
سرد و نمور روی غرورش چکیده بود
صدبار گر گرفت و صبورانه ذوب شد
تاوان زنده ماندن خود را کشیده بود
ابریشم سکوت به دور تنش تنید
زخم زبان تیغ به جانش خریده بود
تا از حصار غربت تلخش رها شود
خود ظالمانه پیله ی خود را دریده بود
شوق نجیب پرزدن و دورتر شدن
تا مرز روشنایی ایمان پریده بود
خوش باوری ولی پرپرواز را شکست
حالا دوباره پیله ی دیگر تنیده بود
سلام...
میدونم این شعر بیشتر شبیه چهارپاره س ولی نمی دونم چرا من اینجوری می بینمش،مثنوی:
تيك تاك عبوس یک ساعت،لحظه هاي خمار طولاني
مثل يك قصه ي غم انگيز است،فصل آخر سكانس پاياني
صحنه ي يك غروب تكراري،توي شهري كه سخت بيمار است
ساكت و دلگرفته و غمگين،و هوايش عجيب تبدار است
شب شكسته شكسته مي آيد،سايه ها قدكشيده اند انگار
ترسناك و مهيب مي رويند،توي هر كوچه روي هر ديوار
يك نفر پشت سايه هاي شهر،در خودش هي مدام مي غلتد
كشته فرياد سربه زيرش را،در سكوتي كه راكد و ممتد
هي فلاش بك به كودكي هايش،خنده هاي تپنده ي معصوم
نوشدارو به زخم تنهايي،طعم اين خاطرات مهر و موم
چند پرده جلوترش كابوس،روزهاي بلوغ نافرجام
پيله مي بافد از غرور خودش،دور تا دور وحشتي آرام
سال هاي دو راهي و ترديد،ترسهاي خزنده و مسموم
كشتن ناگزير باورها،مرگ ايمان تا ابد محكوم
لحظه اي...يك پلان استثنا،جذبه ي يك نگاه رمزآلود
شوق معصوم اينكه بعد از اين،مي شود تا هميشه با "او" بود
.........................................................................
ناگهان پرده پاره شد زير،قيچي ظالمانه ي سانسور
سهم دستش هجوم بهتی سرد،سهم چشمان خسته اش هاشور
مثل يك اتفاق نيمه تمام،در دل فيلمنامه باقي ماند
واژه ي پوچ زندگي كم كم،قصه اش را به فصل آخر راند
سال ها بعد از آن فريم تلخ،فصل آخر سكانس پاياني
تيك تاك عبوس يك ساعت،لحظه هاي خمار طولاني
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها
شاملو
گاهي پيش چشممان اتفاق مي افتد،گاهي نمي شود گذشت:
مینا.ف، دختر بچه سه سال و نیمه ای که روز قبل،در میان رفت و آمد و نگاه های سرد هر روزۀ ما...
مرگ مينا را بخوانيد
...
...
...
گاهی هوای کار عجیبی ست در سرم
یک حس گنگ در هیجانم می آورد
حس غریب اینکه از این جسم بگذرم
اینقدر سرکش است که می ترسم از خودم
شاید دوباره پیش خودم کم بیاورم
حتی شبیه "زنده به گور"هدایتم
دائم طناب و قرص و سم و تیغ می خرم
مثل پرنده های اسیرم که در قفس
بر حال وروز مرغ رها غبطه می خورم
گاهی به میله های فقس چنگ می زنم
گاهی خیال قصه ی طوطی ست در سرم
با این "من" غریبه ی تنها چه می کند
طبع صبور و منزوی وغصه پرورم
وقتی که در درون خودم غوطه ور شوم
از بغض چشم های خودم رنج می برم...
بغضی که مدتی ست پی یک بهانه است
شاید دوباره دست به خودکار بردنم
کوشش برای درددلی شاعرانه است
وقتی که نیستی دلم آواره می شود
درکوچه های شب زده دنبال خانه است
اشکی که تو ز گونه ی من پاک می کنی
از آتش درون تنم یک زبانه است؛
باید که رود رود بگریم،نمی شود
بغضم مدام در پی آغوش و شانه است؛
مردی و شانه هات صبورند و محکم اند
بااینکه حرفهات کمی شاعرانه است
این بیت ها به نام تو تفسیر می شود
گاهی ولی ببخش اگر ناشیانه است
این پرسه های هرشب من لابه لای شعر
شاید شروع یک غزل عاشقانه است
به دنبال کسی شبیه خودش می گردد.مگر نه اینکه همه ی ما در
دایره ای می گردیم که به خویشتن منتهی می شویم؟! و آه که این
منحنی چقدر طولانی می شوداگر فراموش کنی ارکجاشروع کرده ای؛
وقتی به یاد نیاوری شهامت گام های اول را و ترسی کشنده خطوط
منحنی ات را غبارآلود کند.
چقدر سخت می شود اگر ندانی چقدر،تا کجا،تاکی باید به رفتن ورفتن
ورفتن هایت ادامه دهی وقتی گام هایت وامانده اند.
چه تلخ می شود رسیدن به نقطه یﭘایانی که می دانی سرابی ست
از همان آغاز.
...وآه که ﭘیروزی چقدر شبیه باختن می شود اگر بدانی آغاز وﭘایان راه
یکی ست؛و تفاوت اینها فقط در عذابی ست که می چشی؛که
سنگلاخ ها تو را فقط به نقطه ی آغاز می رسانند؛ﭘیش روی دشواری
ها می گذارندت-با یک دنیا خاطره ی شوم از رنج هایی که به خاطر
هیچ کشیده ای.
چه تلخی گزنده ای در تنت می نشیند و تا مغز استخوانت رسوخ
می کند وقتی می فهمی عبث را از نو شروع کرده ای؛وقتی
می فهمی تمام راه را به دنبال خودت گشته ای؛وجز خود سرگردانت
هیچ ﭘیدا نکرده ای؛و از درآمیختن خودت با خود است که به خود
می رسی؛
خودی که به دنبال خودش در مسیری دایره وار سرگردان می شود...
| Design By : Mihantheme |


